تبليغاتX
بوی باران یاد تو




بوی باران یاد تو

نذر کردم تا بیائی,هرچه دارم مال تو...

 

 

آخرین برگ سفرنامه ی باران،

این است :

 که زمین چرکین است.

با عرض پوزش از همه دوستان..

 

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 12:45 توسط میثم|

وقتی در ایوان دلتنگی هایت می نشینی، وقتی که پشت یک پنجره بارانی بی هوا شاعر می شوی... وقتی دیگر کسی برای شنیدن جمله هایت به اندازه لحظه ای فرصت نمی گذارد... کسی هست که می شود به او پناه برد. کسی که شب دلتنگی را با او می توان قسمت کرد...

تقدیم به باران که تنها امید برای زندگیست و چیزی و کسی را جز او، حتی حس نمیکنم...

در این دنیای دروغ و همه رنگی کسی برای دلت آواز میخواند!؟کسی دست سردت را میگیرد تا باورت بشود تنها نیستی!؟ باران من دستم را گرفت،برایم آواز خواند و تازه کرد مرا.تازه ام کرد از رنگ سیاهی که روی روزهایم نشسته بود.کمی تند میبارد،ولی میبارد برایم.میبارد تا بفهماند به من که تنها نیستم.تندی بارشش را دوست دارم.تندی بارشش از عشق است ،از مهر زیادش است.من میفهمم و این یعنی همه چیز....

تا ابد برایم ببار محتاجم به بارش تو...

نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 22:9 توسط میثم|

مرا بسپار در یادت به وقت بارش باران...

نگاهت گر به آن بالاست،

 و در رقص دعا قلبت مثال بید لرزان است،...

دعایم کن که من محتاج محتاجم....

 

دعایم کن که من محتاج محتاجم در این آشفته بازاری که دل غم دارد و دلدار میخندد!

نمیدانم چه کردم من که اینگونه محتاجم!؟نمیدانم کدامین معصیت من را به این دوزخ فرستاده؟

تو میدانی عزیز من؟تو میدانی دل من از چه بارانی است!؟

تودردم را نمیدانی و اینگونه بی مهری.نمیدانی چگونه شب به یاد چشم پر عشقت سرود عشق میخوانم.سرود عشق چشمت را که میخوانم دلم ابری و بارانی است.

به یاد خنده زیبای تو چشمم چه بارانی است.

تمام حرفهایت شده آویزه گوشم.تمام حرفهایت شده هم صحبت دلواپسیهایم.

شروع نا تمام من توئی و یاد زیبایت

نبود تو به کام مرگ خواهد برد دل غمگین و رسوایم..

دوتابیت اول رو باران بهم هدیه داد و بقیش هم همینطوری خودش اومد.وقتی بری تو یه عالم دیگه و به جای زبونت دلت حرف بزنه،چه حس خوبیه...امیدوارم باران همیشه برام بباره.

۶۵

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 10:44 توسط میثم|

به سراغ من اگر می آیید
سخت و پیوسته بیایید
نهراسید از اندیشه ی تنهایی من
صفحه ی خاطر من
شیشه ای نازک نیست
که ز هر لرزش اشکی ترکی بردارد!
صفحه ی خاطر تنهایی من
قطعه سنگی شده از درد هزاران اندوه
در هراس از پاییز . . . !

 

این شعر زیبا رو از وب زیر برداشتم که واقعا جالبه.با تشکر از خانوم مهناز..

http://mehmoonkocholo13.blogfa.com/

نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 23:53 توسط میثم|

سلام.این اولین شماره از مجله مجازی کوچه پس کوچه های کاغذیه که منم عضوش شدم و توی شماره ۱۳ اون در مورد شستشوی مغزی مطالبی رو میخوام بنویسم.شستشوی مغزی نشدم تا حالا ولی یه چیزایی درموردش شنیدم.این واژه بیشتر مواقعی بکار میره که قصد تغییر عقاید وباورهای آدما وسط باشه.اگه بخوان کسی رو به کلی عوضش کنن از طریق برخی روشای روانشناسی(هم سنتی وهم علمی)میان روی انسانها کار میکنن و وارد ضمیر ناخوداگاه اونا میشن.میشه از این طریق کاری کرد که آدم به وجود پدر مادر خودش هم شک کنه و اونارو منکر بشه.نمیدونم این انسان دوپا تا کجا برای کسب قدرت و افکار پلید خودش میخواد جلو بره.من در مورد وجود یا عدم وجود این پدیده نمیتونم نظری بدم چون تخصصی ندارم.ولی با اطلاعاتی که دارم میتونم بگم در خیلی از مواقع بسیار خطر ناک میتونه باشه و انسان رو از اعتقادی که داره به یه سری اعتقادات دیکته شده میرسونه که این خیلی بده.خیلی از وقتام برای شستن مغزای خرابمون لازمه!! برام جالب بود و یه مطلبی در همین مورد میذارم تا از تاریخچه این موضوع شما هم با خبر بشین...

عبارت شستشوی مغزی نخستین بار در سال ۱۹۵۳ از سوی روزنامه نگار آمریکایی ادوارد هانتر به کار رفت. در این سال و در خلال جنگ کره  تعداد بیست و یک نفر از نظامیان آمریکایی توسط سربازان چینی به اسارت در آمدند و پس از مدتی حاضر نشدند به آمریکا برگردند و مکتب کمونیسم را پذیرفتند. هانتر معتقد بود چینی‌ها با روشهای مختلف روانشناختی عقاید این افراد را کنترل و دستکاری کرده اند.

همین عنوان را در کوچه های بغلی بخوانید:

ه صبری دارد خدا (سجاد رامشت) * وقتی دلم تنگ می شود (مژده شاه نعمت الهی)*
یادداشت های اتفاقیه (یوسف شیروانیان) * بوی باران عطر خاک (باران سادات) * پرسه خیال (رضوان پری) * میثاق ( زینب حیدری) * انتهای بیراهه (ف@طمه)* حرف های نزدیک ( mEmol )* ترخون (مهدی زرین قلم)* پنجره ( محمد رضا) * جنوبی ترین نقطه (ساحل نشین) * طنز تلخ، قهوه اسپرسو (ما، ریحانه) *   بی تو با تو بودن ( سحر، طه ) * هجوم سایه ها (یکی از بستگان خدا)* مینی تاک (هانیه) * روزهای یک من (فاطمه) * آرامش سفید (مریم) *دیوانه ای که عاقل بود( محمد مهدی) * ذهن مرا دنبال کنید (محمد الف) * سین عین طا  * جشن بارون (نسرین ) * روزهای من ( یک بنده ی خدا ) * روزگــــ شل.غم ـــــار(محمد) *پسر خاک ( ساجد ) * نامه ها (امید حق گویان )  * ما که رفتیم (محمد ) * ملکه نیمه شرقی* .:ساعت 25:. *مهدآبی (مهدی صادقی) * بوی باران یاد تو (میثم) * سردار

نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 21:44 توسط میثم|

خود را به که بسپارم که دلم تنگ است..؟

پیدا نکنم همدم،دلها همه از سنگ است..

گویا که در این وادی از عشق نشانی نیست..

گر هست یکی عاشق،آلوده به صد رنگ است...!

 

چه پنجشنبه سنگینی بود امروز!!از صبح داغون و بی حوصله بودم.انگار یه چیزی گم کردم و هرچی بیشتر میگردم کمتر نتیجه میگیرم.دلم گرفته از خودم و زندگی.انگار از روز اول قسمت من و زندگیم تنهایی بوده!تنهایی که تا میام ترکش کنم،دوباره دو دستی منو میگیره تا خودش تنها نباشه.خود تنهایی هم تنهاس.اونم دنبال یکی مثل خودش میگرده.کی از من بهتر!!!؟بسه دیگه،زیادی گفتم از تنهایی که خیلیا دوسش ندارن.منم بدم میاد ازش.ولی ولم نمیکنه....

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 19:29 توسط میثم|

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران..
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم...

                   *********************************************

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد،

که امشب با ناله ای بغض آلود بر دیار این دل خسته اشک می ریزد!؟

 

امشب نه خواب تو چشمام میاد نه حس بیدار موندنو دارم.بی دلیل نمیخوابم و بی دلیل بیدارم..!

از دلم هم ننویسم بهتره....

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 3:43 توسط میثم|

این عکس ۵سالگیمه.وقتی که هنوز نه میتونستم بنویسم نه بخونم.زمانی که دلم به چیزایی خوش بود که هیچ وقت تنهام نمیذاشتن.دلم به رفتن پارک خوش بود.دلم به بازی خوش بود.چی میشد بزرگ نمیشدم؟چی میشد تو همون بچگی میموندم و فارغ از هیاهوی زندگی توی دنیای کودکی خودم بازی میکردم و بزرگترین غمم این بود که چرا چرخ سه چرخم شکسته!؟چرا ماشینم باطریش تموم شده و چرا دوستم تفنگش آبییه و مال من سیاهه... .می بینین چقدر فرق داره غم و قصه بچگی با الان!!؟تا کار بدی نمیکردم کسی دعوام نمیکرد.تا چیزی رو نمیشکوندم،سرم داد نمیزدن.ولی حالا چی!؟کار بدی نمیکنی ولی دعوات میکنن.چیزی رو نمیشکونی ولی به راحتی دلتو میشکونن و سرت داد میزنن!کاش میشد برگردم.کاش میشد برگردم و همه چیزو فراموش میکردم.کاش میشد یا همونجا بمونم یا ازاول شرع میکردم.کاش میشد برگردم،همین....

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 1:22 توسط میثم|

این همه رنجی که دنیا بر سر ما میکند

                                            غیر ما هر کس که باشد ترک دنیا میکند..

بارها گفتم که فردا ترک دنیا میکنم

                                             یاد تو افتادم و امروز و فردا میکنم...

این مطلبم هدیه بارونه.امروز بارونم خیلی بارونی بود.انقدر توی بغلم بارید که روی آسمونو کم کرد.باریدن امروز بارون،اونو سبک کرد و منو داغون.نمیدونم توی جواب این همه زیبایی و خوبی بارون،چکار باید بکنم و من چی بدم بهش!؟چیزی که لایق این همه زیبایی و مهربونی اون باشه؟فقط نگاش میکنم و میگم بارش زیباتو ازم نگیر تا امیدی به تازه شدن داشته باشم...

بارون کنار بید مجنون خیلی دیدنی میشه.بارونم عاشق این صحنس..

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 2:14 توسط میثم|

باران عاشقم می کند
و من هوس جرعه ای از آفتاب را می کنم
خیس شدن از باران در یک روز آفتابی تماشایی است
و من این دو را در چشمان تو یافتم
چشمانت را ببند
بگذار تا خورشید غروب کند
و باران در زیباترین غروب جهان از گوشه ی چشمانت سرازیر شود
تا من همیشه عاشق بمانم....

این متن زیبارو فاطیما با وب زیر برام فرستاده که ازش ممنونم...

http://manodonyayeman.blogfa.com

امروز دوباره داره بارون میاد.چقدر دل من و آسمون یه رنگ شده.وقتی اون گریه میکنه دل منم بارونی میشه....

نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 10:49 توسط میثم|


آخرين مطالب
»
» دلتنگی...
» دعایم کن...
» خاطر تنهایی من..
» شستشوی مغزی
» خود را به که بسپارم..!؟
» بیخوابی..
» کودکی..
» رنج دنیا..
» باران عاشقم میکند...

Design By : Pichak